شاهنامه فردوسی
جمشید 1
- گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او
- برآمد برآن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر
- کمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی
- زمانه بر آسود از داوری به فرمان او دیو و مرغ و پری
- جهان را فزوده بدو آبروی فروزان شده تخت شاهی بدوی
- منم گفت با فرهی ایزدی همم شهریاری همم موبدی
- بدان را ز بد دست کوته کنم روان را سوی روشنی ره کنم
- نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن به گردان سپرد
- به فر کیی نرم کرد آهنا چو خود و زره کرد و چون جو شنا
- چو خفتان و تیغ و چو برگستوان همه کرد پیدا به روشن روان
- بدین اندرون سال پنجاه رنج ببرد و ازین چند بنهاد گنج
- دگر پنجه اندیشهی جامه کرد که پوشند هنگام ننگ و نبرد
- ز کتان و ابریشم و موی قز قصب کرد پرمایه دیبا و خز
- بیاموختشان رشتن و تافتن به تار اندرون پود را بافتن
- چو شد بافته شستن و دوختن گرفتند ازو یکسر آموختن
- چو این کرده شد ساز دیگر نهاد زمانه بدو شاد و او نیز شاد
- ز هر انجمن پیشهور گرد کرد بدین اندرون نیز پنجاه خورد
- گروهی که کاتوزیان خوانیاش به رسم پرستندگان دانیاش
- جدا کردشان از میان گروه پرستنده را جایگه کرد کوه
- بدان تا پرستش بود کارشان نوان پیش روشن جهاندارشان
- صفی بر دگر دست بنشاندند همی نام نیساریان خواندند
- کجا شیر مردان جنگ آورند فروزندهی لشکر و کشورند
- کزیشان بود تخت شاهی به جای وزیشان بود نام مردی به پای
- بسودی سه دیگر گره را شناس کجا نیست از کس بریشان سپاس
- بکارند و ورزند و خود بدروند به گاه خورش سرزنش نشنوند
- ز فرمان تنآزاده و ژندهپوش ز آواز پیغاره آسوده گوش
- تن آزاد و آباد گیتی بروی بر آسوده از داور و گفتگوی
- چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد
- چهارم که خوانند اهتو خوشی همان دستورزان اباسرکشی
- کجا کارشان همگنان پیشه بود روانشان همیشه پراندیشه بود
- بدین اندرون سال پنجاه نیز بخورد و بورزید و بخشید چیز
- ازین هر یکی را یکی پایگاه سزاوار بگزید و بنمود راه
- که تا هر کس اندازهی خویش را ببیند بداند کم و بیش را
- بفرمود پس دیو ناپاک را به آب اندر آمیختن خاک را
- هرانچ از گل آمد چو بشناختند سبک خشک را کالبد ساختند
- به سنگ و به گج دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد
- چو گرمابه و کاخهای بلند چو ایران که باشد پناه از گزند
- ز خارا گهر جست یک روزگار همی کرد ازو روشنی خواستار
- به چنگ آمدش چندگونه گهر چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
- ز خارا به افسون برون آورید شد آراسته بندها را کلید
- دگر بویهای خوش آورد باز که دارند مردم به بویش نیاز
- چو بان و چو کافور و چون مشک ناب چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
- پزشکی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند
- همان رازها کرد نیز آشکار جهان را نیامد چنو خواستار
- گذر کرد ازان پس به کشتی برآب ز کشور به کشور گرفتی شتاب
- چنین سال پنجه برنجید نیز ندید از هنر بر خرد بسته چیز
- همه کردنیها چو آمد به جای ز جای مهی برتر آورد پای
- به فر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
- که چون خواستی دیو برداشتی ز هامون به گردون برافراشتی
- چو خورشید تابان میان هوا نشسته برو شاه فرمانروا
- جهان انجمن شد بر آن تخت او شگفتی فرومانده از بخت او
- به جمشید بر گوهر افشاندند مران روز را روز نو خواندند
- سر سال نو هرمز فرودین برآسوده از رنج روی زمین
- بزرگان به شادی بیاراستند می و جام و رامشگران خواستند
- چنین جشن فرخ ازان روزگار به ما ماند ازان خسروان یادگار
- چنین سال سیصد همی رفت کار ندیدند مرگ اندران روزگار
- ز رنج و ز بدشان نبد آگهی میان بسته دیوان بسان رهی
- به فرمان مردم نهاده دو گوش ز رامش جهان پر ز آوای نوش
- چنین تا بر آمد برین روزگار ندیدند جز خوبی از کردگار
- جهان سربهسر گشت او را رهی نشسته جهاندار با فرهی
- یکایک به تخت مهی بنگرید به گیتی جز از خویشتن را ندید
- منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
- گرانمایگان را ز لشگر بخواند چه مایه سخن پیش ایشان براند
- چنین گفت با سالخورده مهان که جز خویشتن را ندانم جهان
- هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید
- جهان را به خوبی من آراستم چنانست گیتی کجا خواستم
- خور و خواب و آرامتان از منست همان کوشش و کامتان از منست
- بزرگی و دیهیم شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست
- همه موبدان سرفگنده نگون چرا کس نیارست گفتن نه چون
- چو این گفته شد فر یزدان از وی بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
- منی چون بپیوست با کردگار شکست اندر آورد و برگشت کار
- چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش چو خسرو شوی بندگی را بکوش
- به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس
- به جمشید بر تیرهگون گشت روز همی کاست آن فر گیتیفروز
- یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار
- گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد ز ترس جهاندار با باد سرد
- که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود
- مراو را ز دوشیدنی چارپای ز هر یک هزار آمدندی به جای
- همان گاو دوشابه فرمانبری همان تازی اسب گزیده مری
- بز و میش بد شیرور همچنین به دوشیزگان داده بد پاکدین
- به شیر آن کسی را که بودی نیاز بدان خواسته دست بردی فراز
- پسر بد مراین پاکدل را یکی کش از مهر بهره نبود اندکی
- جهانجوی را نام ضحاک بود دلیر و سبکسار و ناپاک بود
- کجا بیور اسپش همی خواندند چنین نام بر پهلوی راندند
- کجا بیور از پهلوانی شمار بود بر زبان دری دههزار
- ز اسپان تازی به زرین ستام ورا بود بیور که بردند نام
- شب و روز بودی دو بهره به زین ز روی بزرگی نه از روی کین
- چنان بد که ابلیس روزی پگاه بیامد بسان یکی نیکخواه
- دل مهتر از راه نیکی ببرد جوان گوش گفتار او را سپرد
- بدو گفت پیمانت خواهم نخست پس آنگه سخن برگشایم درست
- جوان نیکدل گشت فرمانش کرد چنان چون بفرمود سوگند خورد
- که راز تو با کس نگویم ز بن ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
- بدو گفت جز تو کسی کدخدای چه باید همی با تو اندر سرای
- چه باید پدرکش پسر چون تو بود یکی پندت را من بیاید شنود
- زمانه برین خواجهی سالخورد همی دیر ماند تو اندر نورد
- بگیر این سر مایهور جاه او ترا زیبد اندر جهان گاه او
- برین گفتهی من چو داری وفا جهاندار باشی یکی پادشا
- چو ضحاک بشنید اندیشه کرد ز خون پدر شد دلش پر ز درد
- به ابلیس گفت این سزاوار نیست دگرگوی کین از در کار نیست
- بدوگفت گر بگذری زین سخن بتابی ز سوگند و پیمان من
طهمورث
- پسر بد مراو را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیوبند
- بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر برمیان بر ببست
- همه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخنها براند
- چنین گفت کامروز تخت و کلاه مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
- جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای
- ز هر جای کوته کنم دست دیو که من بود خواهم جهان را خدیو
- هر آن چیز کاندر جهان سودمند کنم آشکارا گشایم ز بند
- پس از پشت میش و بره پشم و موی برید و به رشتن نهادند روی
- به کوشش ازو کرد پوشش به رای به گستردنی بد هم او رهنمای
- ز پویندگان هر چه بد تیزرو خورش کردشان سبزه و کاه و جو
- رمنده ددان را همه بنگرید سیه گوش و یوز از میان برگزید
- به چاره بیاوردش از دشت و کوه به بند آمدند آنکه بد زان گروه
- ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز چو باز و چو شاهین گردن فراز
- بیاورد و آموختنشان گرفت جهانی بدو مانده اندر شگفت
- چو این کرده شد ماکیان و خروس کجا بر خرو شد گه زخم کوس
- بیاورد و یکسر به مردم کشید نهفته همه سودمندش گزید
- بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم
- چنین گفت کاین را ستایش کنید جهان آفرین را نیایش کنید
- که او دادمان بر ددان دستگاه ستایش مراو را که بنمود راه
- مر او را یکی پاک دستور بود که رایش ز کردار بد دور بود
- خنیده به هر جای شهرسپ نام نزد جز به نیکی به هر جای گام
- همه روزه بسته ز خوردن دو لب به پیش جهاندار برپای شب
- چنان بر دل هر کسی بود دوست نماز شب و روزه آیین اوست
- سر مایه بد اختر شاه را در بسته بد جان بدخواه را
- همه راه نیکی نمودی به شاه همه راستی خواستی پایگاه
- چنان شاه پالوده گشت از بدی که تابید ازو فرهی ایزدی
- برفت اهرمن را به افسون ببست چو بر تیزرو بارگی برنشست
- زمان تا زمان زینش برساختی همی گرد گیتیش برتاختی
- چو دیوان بدیدند کردار او کشیدند گردن ز گفتار او
- شدند انجمن دیو بسیار مر که پردخته مانند ازو تاج و فر
- چو طهمورث آگه شد از کارشان برآشفت و بشکست بازارشان
- به فر جهاندار بستش میان به گردن برآورد گرز گرانبرفتند
- همه نره دیوان و افسونگران جادو سپاهی گران
- دمنده سیه دیوشان پیشرو همی به آسمان برکشیدند غو
- جهاندار طهمورث بافرین بیامد کمربستهی جنگ و کین
- یکایک بیاراست با دیو چنگ نبد جنگشان را فراوان درنگ
- ازیشان دو بهره به افسون ببست دگرشان به گرز گران کرد پست
- کشیدندشان خسته و بسته خوار به جان خواستند آن زمان زینهار
- که ما را مکش تا یکی نو هنر بیاموزی از ماکت آید به بر
- کی نامور دادشان زینهار بدان تا نهانی کنند آشکار
- چو آزاد گشتند از بند او بجستند ناچار پیوند او
- نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را به دانش برافروختند
- نبشتن یکی نه که نزدیک سی چه رومی چه تازی و چه پارسی
- چه سغدی چه چینی و چه پهلوی ز هر گونهای کان همی بشنوی
- جهاندار سی سال ازین بیشتر چه گونه پدید آوریدی هنر
- برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار
هوشنگ
- جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد
- بگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از رای دل
- چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی
- که بر هفت کشور منم پادشا جهاندار پیروز و فرمانروا
- به فرمان یزدان پیروزگر به داد و دهش تنگ بستم کمر
- وزان پس جهان یکسر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد
- نخستین یکی گوهر آمد به چنگ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
- سر مایه کرد آهن آبگون کزان سنگ خارا کشیدش برون
- یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس همگروه
- پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز
- دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیرهگون
- نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
- به زور کیانی رهانید دست جهانسوز مار از جهانجوی جست
- برآمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گرد
- فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
- نشد مار کشته ولیکن ز راز ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
- جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین
- که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد
- بگفتا فروغیست این ایزدی پرستید باید اگر بخردی
- شب آمد برافروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه
- یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد
- ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار
- کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی ازو یاد کرد
- چو بشناخت آهنگری پیشه کرد از آهنگری اره و تیشه کرد
- چو این کرده شد چارهی آب ساخت ز دریایها رودها را بتاخت
- به جوی و به رود آبها راه کرد به فرخندگی رنج کوتاه کرد
- چراگاه مردم بدان برفزود پراگند پس تخم و کشت و درود
- برنجید پس هر کسی نان خویش بورزید و بشناخت سامان خویش
- بدان ایزدی جاه و فر کیان ز نخچیر گور و گوزن ژیان
- جدا کرد گاو و خر و گوسفند به ورز آورید آنچه بد سودمند
- ز پویندگان هر چه مویش نکوست بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
- چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم چهارم سمورست کش موی گرم
- برین گونه از چرم پویندگان بپوشید بالای گویندگان
- برنجید و گسترد و خورد و سپرد برفت و به جز نام نیکی نبرد
- بسی رنج برد اندران روزگار به افسون و اندیشهی بیشمار
- چو پیش آمدش روزگار بهی ازو مردری ماند تخت مهی
- زمانه ندادش زمانی درنگ شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ
- نپیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدت چهر
کیومرث
- سخن گوی دهقان چه گوید نخست که نامی بزرگی به گیتی که جست
- که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد
- مگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید ترا یک به یک در به در
- که نام بزرگی که آورد پیش کرا بود از آن برتران پایه بیش
- پژوهندهی نامهی باستان که از پهلوانان زند داستان
- چنین گفت کآیین تخت و کلاه کیومرث آورد و او بود شاه
- چو آمد به برج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آیین و آب
- بتابید ازآن سان ز برج بره که گیتی جوان گشت ازآن یکسره
- کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای
- سر بخت و تختش برآمد به کوه پلنگینه پوشید خود با گروه
- ازو اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نو بد و نو خورش
- به گیتی درون سال سی شاه بو به خوبی چو خورشید بر گاه بود
- دهمی تافت زو فر شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی
- دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید
- دوتا میشدندی بر تخت او از آن بر شده فره و بخت او
- به رسم نماز آمدندیش پیش وزو برگرفتند آیین خویش
- پسر بد مراورا یکی خوبروی هنرمند و همچون پدر نامجوی
- سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بو
- به جانش بر از مهر گریان بدی دز بیم جداییش بریان بدی
- برآمد برین کار یک روزگار فروزنده شد دولت شهریار
- به گیتی نبودش کسی دشمنا مگر بدکنش ریمن آهرمنا
- به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا ببالید بال
- یکی بچه بودش چو گرگ سترگ دلاور شده با سپاه بزرگ
- جهان شد برآن دیوبچه سیاه ز بخت سیامک وزآن پایگاه
- سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست
- همی گفت با هر کسی رای خویش جهان کرد یکسر پرآوای خویش
- کیومرث زین خودکی آگاه بود که تخت مهی را جز او شاه بود
- یکایک بیامد خجسته سروش بسان پری پلنگینه پوش
- بگفتش ورا زین سخن دربهدر که دشمن چه سازد همی با پدر
- سخن چون به گوش سیامک رسید ز کردار بدخواه دیو پلید
- دل شاه بچه برآمد به جوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
- بپوشید تن را به چرم پلنگ که جوشن نبود و نه آیین جنگ
- پذیره شدش دیو را جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد به روی
- سیامک بیامد برهنه تنا برآویخت با پور آهرمنا
- بزد چنگ وارونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه
- فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک
- سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بیخدیو
- چو آگه شد از مرگ فرزند شاه ز تیمار گیتی برو شد سیاه
- فرود آمد از تخت ویله کنان زنان بر سر و موی و رخ را کنان
- دو رخساره پر خون و دل سوگوار دو دیده پر از نم چو ابر بهار
- خروشی برآمد ز لشکر به زار کشیدند صف بر در شهریار
- همه جامهها کرده پیروزه رنگ دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ
- دد و مرغ و نخچیر گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه
- برفتند با سوگواری و درد ز درگاه کی شاه برخاست گرد
- نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار
- درود آوریدش خجسته سروش کزین بیش مخروش و بازآر هوش
- سپه ساز و برکش به فرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن
- از آن بد کنش دیو روی زمین بپرداز و پردخته کن دل ز کین
- کی نامور سر سوی آسمان برآورد و بدخواست بر بدگمان
- بر آن برترین نام یزدانش را بخواند و بپالود مژگانش را
- وزان پس به کین سیامک شتافت شب و روز آرام و خفتن نیافت
- خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت
- گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
- به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مراو را به بر
- نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی
- چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
- همه گفتنیها بدو بازگفت همه رازها بر گشاد از نهفت
- که من لشکری کرد خواهم همی خروشی برآورد خواهم همی
- ترا بود باید همی پیشرو که من رفتنیام تو سالار نو
- پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر
- سپاهی دد و دام و مرغ و پری سپهدار پرکین و کندآوری
- پس پشت لشکر کیومرث شاه نبیره به پیش اندرون با سپاه
- بیامد سیه دیو با ترس و باک همی به آسمان بر پراگند خاک
- ز هرای درندگان چنگ دیو شده سست از خشم کیهان دیو
- به هم برشکستند هردو گروه شدند از دد و دام دیوان ستوه
- بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
- کشیدش سراپای یکسر دوال سپهبد برید آن سر بیهمال
- به پای اندر افگند و بسپرد خوار دریده برو چرم و برگشته کار
- چو آمد مر آن کینه را خواستار سرآمد کیومرث را روزگار
- برفت و جهان مردری ماند از وی نگر تا کرا نزد او آبروی
- جهان فریبنده را گرد کرد ره سود بنمود و خود مایه خورد
- جهان سربهسر چو فسانست و بس نماند بد و نیک بر هیچکس
ستایش سلطان محمود
- جهان آفرین تا جهان آفرید چنو مرزبانی نیامد پدید
- چو خورشید بر چرخ بنمود تاج زمین شد به کردار تابنده عاج
- چه گویم که خورشید تابان که بود کزو در جهان روشنایی فزود
- ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت نهاد از بر تاج خورشید تخت
- زخاور بیاراست تا باختر پدید آمد از فر او کان زر
- مرا اختر خفته بیدار گشت به مغز اندر اندیشه بسیار گشت
- بدانستم آمد زمان سخن کنون نو شود روزگار کهن
- بر اندیشهی شهریار زمین بخفتم شبی لب پر از آفرین
- دل من چو نور اندر آن تیره شب نخفته گشاده دل و بسته لب
- چنان دید روشن روانم به خواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب
- همه روی گیتی شب لاژورد از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
- در و دشت برسان دیبا شدی یکی تخت پیروزه پیدا شدی
- نشسته برو شهریاری چو ماه یکی تاج بر سر به جای کلاه
- رده بر کشیده سپاهش دو میل به دست چپش هفتصد ژنده پیل
- یکی پاک دستور پیشش به پای بداد و بدین شاه را رهنمای
- مرا خیره گشتی سر از فر شاه وزان ژنده پیلان و چندان سپاه
- چو آن چهرهی خسروی دیدمی ازان نامداران بپرسیدمی
- که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه ستارست پیش اندرش یا سپاه
- یکی گفت کاین شاه روم است و هند ز قنوج تا پیش دریای سند
- به ایران و توران ورا بندهاند به رای و به فرمان او زندهاند
- بیاراست روی زمین را به داد بپردخت ازان تاج بر سر نهاد
- جهاندار محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ
- ز کشمیر تا پیش دریای چین برو شهریاران کنند آفرین
- چو کودک لب از شیر مادر بشست ز گهواره محمود گوید نخست
- نپیچد کسی سر ز فرمان اوی نیارد گذشتن ز پیمان اوی
- تو نیز آفرین کن که گویندهای بدو نام جاوید جویندهای
- چو بیدار گشتم بجستم ز جای چه مایه شب تیره بودم به پای
- بر آن شهریار آفرین خواندم نبودم درم جان برافشاندم
- به دل گفتم این خواب را پاسخ است که آواز او بر جهان فرخ است
- برآن آفرین کو کند آفرین بر آن بخت بیدار و فرخ زمین
- ز فرش جهان شد چو باغ بهار هوا پر ز ابر و زمین پرنگار
- از ابر اندرآمد به هنگام نم جهان شد به کردار باغ ارم
- به ایران همه خوبی از داد اوست کجا هست مردم همه یاد اوست
- به بزم اندرون آسمان سخاست به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
- به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل به کف ابر بهمن به دل رود نیل
- سر بخت بدخواه با خشم اوی چو دینار خوارست بر چشم اوی
- نه کند آوری گیرد از باج و گنج نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج
- هر آنکس که دارد ز پروردگان از آزاد و از نیکدل بردگان
- شهنشاه را سربهسر دوستوار به فرمان ببسته کمر استوار
- نخستین برادرش کهتر به سال که در مردمی کس ندارد همال
- ز گیتی پرستندهی فر و نصر زید شاد در سایهی شاه عصر
- کسی کش پدر ناصرالدین بود سر تخت او تاج پروین بود
- و دیگر دلاور سپهدار طوس که در جنگ بر شیر دارد فسوس
- ببخشد درم هر چه یابد ز دهر همی آفرین یابد از دهر بهر
- به یزدان بود خلق را رهنمای سر شاه خواهد که باشد به جای
- جهان بیسر و تاج خسرو مباد همیشه بماناد جاوید و شاد
- همیشه تن آباد با تاج و تخت ز درد و غم آزاد و پیروز بخت
- کنون بازگردم به آغاز کار سوی نامهی نامور شهریار
در داستان ابومنصور
- بدین نامه چون دست کردم دراز یکی مهتری بود گردنفراز
- جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان
- خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم
- مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی
- به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کس
- همی داشتم چون یکی تازه سیب که از باد نامد به من بر نهیب
- به کیوان رسیدم ز خاک نژند از آن نیکدل نامدار ارجمند
- به چشمش همان خاک و هم سیم و زر کریمی بدو یافته زیب و فر
- سراسر جهان پیش او خوار بود جوانمرد بود و وفادار بود
- چنان نامور گم شد از انجمن چو در باغ سرو سهی از چمن
- نه زو زنده بینم نه مرده نشان به دست نهنگان مردم کشان
- دریغ آن کمربند و آن گردگاه دریغ آن کیی برز و بالای شاه
- گرفتار زو دل شده ناامید نوان لرز لرزان به کردار بید
- یکی پند آن شاه یاد آوریم ز کژی روان سوی داد آوریم
- مرا گفت کاین نامهی شهریار گرت گفته آید به شاهان سپار
- بدین نامه من دست بردم فراز به نام شهنشاه گردنفراز
بنیاد نهادن کتاب
- دل روشن من چو برگشت ازوی سوی تخت شاه جهان کرد روی
- که این نامه را دست پیش آورم ز دفتر به گفتار خویش آورم
- بپرسیدم از هر کسی بیشما بترسیدم از گردش روزگار
- رمگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی
- و دیگر که گنجم وفادار نیست همین رنج را کس خریدار نیست
- برین گونه یک چند بگذاشتم سخن را نهفته همی داشتم
- سراسر زمانه پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود
- ز نیکو سخن به چه اندر جهان به نزد سخن سنج فرخ مهان
- اگر نامدی این سخن از خدای نبی کی بدی نزد ما رهنمای
- به شهرم یکی مهربان دوست بود تو گفتی که با من به یک پوست بود
- مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو
- نبشته من این نامهی پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی
- گشتاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیت هست
- شو این نامهی خسروان بازگوی بدین جوی نزد مهان آبروی
- چو آورد این نامه نزدیک من برافروخت این جان تاریک من
داستان دقیقی شاعر
- چو از دفتر این داستانها بسی همی خواند خواننده بر هر کسی
- جهان دل نهاده بدین داستان همان بخردان نیز و هم راستان
- جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان
- به شعر آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد دل انجمن
- جوانیش را خوی بد یار بود ابا بد همیشه به پیکار بود
- برو تاختن کرد ناگاه مرگ نهادش به سر بر یکی تیره ترگ
- بدان خوی بد جان شیرین بداد نبد از جوانیش یک روز شاد
- یکایک ازو بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد
- برفت او و این نامه ناگفته ماند چنان بخت بیدار او خفته ماند
- الهی عفو کن گناه ورا بیفزای در حشر جاه ورا
گفتار اندر فراهم آوردن کتاب
- سخن هر چه گویم همه گفتهاند بر باغ دانش همه رفتهاند
- اگر بر درخت برومند جای نیابم که از بر شدن نیست رای
- کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه زو بازدارد گزند
- توانم مگر پایهای ساختن بر شاخ آن سرو سایه فکن
- کزین نامور نامهی شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار
- تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
- ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معنی برد
- یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
- پراگنده در دست هر موبدی ازو بهرهای نزد هر بخردی
- یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد
- پژوهندهی روزگار نخست گذشته سخنها همه باز جست
- ز هر کشوری موبدی سالخور بیاورد کاین نامه را یاد کرد
- دبپرسیدشان از کیان جهان وزان نامداران فرخ مهان
- که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگذاشتند
- چه گونه سرآمد به نیک اختری برایشان همه روز کند آوری
- بگفتند پیشش یکایک مهان سخنهای شاهان و گشت جهان
- چو بنشیند ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نافه افکند بن
- چنین یادگاری شد اندر جهان برو آفرین از کهان و مهان
گفتار اندر ستایش پیغمبر
- ترا دانش و دین رهاند درست در رستگاری ببایدت جست
- وگر دل نخواهی که باشد نژند نخواهی که دایم بوی مستمند
- به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی
- چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی خداوند امر و خداوند نهی
- که خورشید بعد از رسولان مه نتابید بر کس ز بوبکر به
- عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار
- پس از هر دوان بود عثمان گزین خداوند شرم و خداوند دین
- چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول
- که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبرست
- گواهی دهم کاین سخنها ز اوست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
- علی را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوی شد به هر گونه دین
- نبی آفتاب و صحابان چو ماه به هم بستهی یکدگر راست راه
- منم بندهی اهل بیت نبی ستایندهی خاک و پای وصی
- حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد
- چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته
- یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس
- محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی
- خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید
- بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن
- به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی
- همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر
- خداوند جوی می و انگبین همان چشمهی شیر و ماء معین
- اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای
- گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست
- برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
- دلت گر به راه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست
- نباشد جز از بیپدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش
- هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست
- نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان
- همه نیکی ات باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی همنورد
- از این در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی
در آفرینش ماه
- چراغست مر تیره شب را بسیچ به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
- چو سی روز گردش بپیمایدا شود تیره گیتی بدو روشنا
- پدید آید آنگاه باریک و زرد چو پشت کسی کو غم عشق خورد
- چو بیننده دیدارش از دور دید هم اندر زمان او شود ناپدید
- دگر شب نمایش کند بیشتر ترا روشنایی دهد بیشتر
- به دو هفته گردد تمام و درست بدان باز گردد که بود از نخست
- بود هر شبانگاه باریکتر به خورشید تابنده نزدیکتر
- بدینسان نهادش خداوند داد بود تا بود هم بدین یک نهاد
گفتار اندر آفرینش آفتاب
- از یاقوت سرخست چرخ کبود نه از آب و گرد و نه از باد و دود
- به چندین فروغ و به چندین چراغ بیاراسته چون به نوروز باغ
- روان اندرو گوهر دلفروز کزو روشنایی گرفتست روز
- ز خاور برآید سوی باختر نباشد ازین یک روش راستتر
- ایا آنکه تو آفتابی همی چه بودت که بر من نتابی همی
گفتار اندر آفرینش مردم
- چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید
- سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کاربند
- پذیرندهی هوش و رای و خرد بر او را دد و دام فرمان برد
- ز راه خرد بنگری اندکی بکه مردم به معنی چه باشد یکی
- مگر مردمی خیره خوانی همی بجز این را نشانی ندانی همی
- ترا از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانچی بپروردهاند
- نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را به بازی مدار
- شنیدم ز دانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین
- نگه کن سرانجام خود را ببین چو کاری بیابی ازین به گزین
- به رنج اندر آری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست
- چو خواهی که یابی ز هر بد رها سر اندر نیاری به دام بلا
- نگه کن بدین گنبد تیزگرد که درمان ازویست و زویست درد
- نه گشت زمانه بفرسایدش نه آن رنج و تیمار بگزایدش
- نه از جنبش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی
- ازو دان فزونی ازو هم شمار بد و نیک نزدیک او آشکار
گفتار اندر آفرینش عالم
- از آغاز باید که دانی درست سر مایهی گوهران از نخست
- که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدید
- سرمایهی گوهران این چهار برآورده بیرنج و بیروزگار
- یکی آتشی برشده تابناک میان آب و باد از بر تیره خاک
- نخستین که آتش به جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
- وزان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود
- چو این چار گوهر به جای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند
- گهرها یک اندر دگر ساخته ز هرگونه گردن برافراخته
- پدید آمد این گنبد تیزرو شگفتی نمایندهی نوبهنو
- ابرده و دو هفت شد کدخدای گرفتند هر یک سزاوار جای
- در بخشش و دادن آمد پدید ببخشید دانا چنان چون سزید
- فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد
- چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد به کردار روشن چراغ
- ببالید کوه آبها بر دمید سر رستنی سوی بالا کشید
- زمین را بلندی نبد جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه
- ستاره برو بر شگفتی نمود به خاک اندرون روشنائی فزود
- همی بر شد آتش فرود آمد آب همی گشت گرد زمین آفتاب
- گیا رست با چند گونه درخت به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت
- ببالد ندارد جز این نیرویی نپوید چو پیوندگان هر سویی
- وزان پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید
- خور و خواب و آرام جوید همی وزان زندگی کام جوید همی
- نه گویا زبان و نه جویا خرد ز خاک و ز خاشاک تن پرورد
- نداند بد و نیک فرجام کار نخواهد ازو بندگی کردگاراز
- چو دانا توانا بد و دادگر ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
- چنینست فرجام کار جهان نداند کسی آشکار و نهان
ستایش خرد
- کنون ای خردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن اندرخورد
- کنون تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زو برخورد
- خرد بهتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد
- خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
- ازو شادمانی وزویت غمیست وزویت فزونی وزویت کمیست
- خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان
- چه گفت آن خردمند مردخرد که دانا ز گفتار از برخوردد
- کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کردهی خویش ریش
- هشیوار دیوانه خواند ورا همان خویش بیگانه داند ورا
- ازویی به هر دو سرای ارجمند گسسته خرد پای دارد ببند
- خرد چشم جانست چون بنگری تو بیچشم شادان جهان نسپری
- نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جانست و آن سه پاس
- سه پاس تو چشم است وگوش و زبان کزین سه رسد نیک و بد بیگمان
- خرد را و جان را که یارد ستود و گر من ستایم که یارد شنود
- حکیما چو کس نیست گفتن چه سود ازین پس بگو کافرینش چه بود
- تویی کردهی کردگار جهان ببینی همی آشکار و نهان
- به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
- ز هر دانشی چون سخن بشنوی از آموختن یک زمان نغنوی
- چو دیدار یابی به شاخ سخن بدانی که دانش نیابد به من
آغاز کتاب
- به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
- خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
- خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهرن
- ز نام و نشان و گمان برترست گارندهی بر شده پیکرست
- به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
- نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
- سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
- خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
- ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست
- خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهی سخته کی گنجد اوی
- بدین آلت رای و جان و زبان ستود آفریننده را کی توان
- به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی
- پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
- توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
- از این پرده برتر سخنگاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست

